سلام
هر چند حالم گرفته تر از اونيه که بخوام فکر کنم ولی احساس ميکنم که يه تعهدی به وبلاگم

دارم که نبايد خاليش بذارم ارديبهشت نزديکه فصل تازه شدن من؛ ولی حتی اگه بهار هم

هميشگی و یکنواخت بود آدم دلش برای پاییز تنگ میشد دارم ۲۵ ساله میشم و دلم

نمیخواد بزرگ شم دلم نمیخواد بیش از ۳۰ سال زندگی کنم اگه قراره خوب زندگی کنم

همون کافيه ديشب خواب زيارت ديدم به قول معروف رخ تو در نظرم آمد مراد خواهم يافت که

حال نکو در قفای فال نکوست...

اين هوای گرم مرطوب با عطر ياس آدم و از زمين دور ميکنه ياد قصه ی بچه هايی ميفتم که

فرشته ميشن و روی گلها و شکوفه ها زندگی ميکنن که جسمشون توی بچگی پرپر ميشه

ولی روحشون روياها رو نقاشی ميکنه...

يه چيزی رو مطمئن شدم دل آدم يه حس ششم قوی داره که فوق العاده اس وقتی که قراره يه

اتفاقی بيفته آدم حس ميکنه به اين موضوع ايمان پيدا کردم کسی هست که هديه ی تولد به

من يه حوصله بده؟ آخه حوصله ندارم دلم هيچ صدايی نميخواد دلم ميخواد بنويسم

ولی الان ديگه اراجيفم ته کشيده تا اراجيفی ديگر درود و دو صد بدرود....

دوستتون دارم هوارتا.....

/ 7 نظر / 4 بازدید
رضا

ياد اين فصل اهواز افتادم. بی حوصله نباش دخترک! حتی تصورش هم آدم رو اذيت ميکنه

..::ســــــوال::..

سلام .. من با یه سوال جدید آپ کردم .. دوست داشتی بیا .. فدات ( موضوع: مبارزه ...! )

پسر بچه ...

سلام دوست عزيز...مرسی که پيشم اومدی....خوشحال شدم....من به روزم