آغاز سفر مالزی1

سلام

روز ۱۴ خرداد صبح که رفتم اداره همه ی فکرم درگیر چمدونم بود که ریحانه التیماتوم داده

بود که هیچی نیار هیچیه هیچی!!!! و من که برای یه سفر کوتاه حتی جعبه کمکهای

اولیه هم میبردم با یه چمدون خالی اعتماد به نفس نداشتم توی خونه مامانم از من عصبی تر بود اولین بار بود که من هم از لحاظ

مسافت و هم از نظر زمان این همه ازشون دور میشدم اونم به قول مامانم فقط برای

تفریح! ولی فقط برای تفریح نبود برای تجربه بود...توی فرودگاه اهواز بینهایت من و گشتن

چون چند روز قبل بمب پیدا شده بود جالب اینه که همه نوع تفتیشی شدم ولی یک نفر

مدارکم و نگاه نکرد!!!  ٢٠/١٠ شب با سردرد و چشم درد و گرسنگی و خستگی رسیدم خونه ی خواهرم

اون شب مناظره ی معروف بود و من با اینکه مثل همه خیلی مشتاق بودم نصفه هاش

خوابم برد و اواسط خوابم با صدای جیغ بنفش خواهر زاده ۴ ماهه ام از خواب پریدم

ساعت ٢ شب بود و این کچل چشم درشت نمی خواست بخوابه دختر جیغ جیغ و هر

چی گفتم خاله بخواب هیچی به بدبختی خوابیدم خلاصه فرودگاه امام: افتضاح و بی

نظم پرواز ١.٣٠تاخیر داشت بلیطهای مالزی رو نصف قیمت میفروختن خوش به حال

اونایی که تهرانن بلیط ارزون در آخرین لحظه١!! برای کارت پرواز من جزو نفرات اول صف

بودم ولی به قول بقیه مسافرا تقریبا روی بوفه نشستم یه کم دیگه میرفتم عقب

میفتادم بیرون!!! پرواز خوبی بود ولی مهماندارای ایران ایر کلا خیلی باحال بودن انگار که

به ما لطف کرده بودن که گاهی بهمون سرویس می دادن یا جواب سوالمون رو می دادن!!!

توی راه چشم رو هم نذاشتم...کم کم هوا روشن شد نقشه ی کشور استوایی مالزی

مثل یه ماکت کوچولو معلوم شد خیلی خوشگل بود اولین قدم رو که پایین گذاشتم

هوای مرطوب و البته زنگ موبایلم من و به خودم آورد مامانم بود که منتظر نشسته بود

تا صبح !!! کلی باهام دعوا کرد که را زنگ نزدی؟ هرچی گفتم همین الان رسیدم گوش

نداد و دعوام کرد!!! فرودگاه زیبای مالزی با نمادی از منطقه استوایی مزین شده بود

بعد از تشریفات بالاخره به خروج رسیدم یک عالمه آدم پشت شیشه بودن و من اولش

ریحانه رو ندیدم یک لحظه جا خوردم وقتی ریحانه رو دیدم وای انگار که دنیا رو بهم دادن

اگه علامت نداده بود که برم بیرون با مغز میرفتم توی شیشه!!! سوار ماشین ریحانه

شدیم و رفتیم به سمت خونه... این همه زیبایی همه اینجا خداجون پس سهم ما چیه؟

و افسوس افسوس که حکومت پادشاهی مالزی این کشور و این مردم رو در عرض 50

سال از جنگل نشینی به این مرحله آورده اونم بدون منابع عظیم ما و ما کجاییم؟ برای

دختران کشورهای عربی و لبنان جهیزیه می دن بهشون جنس ارزون میدن حقوق میدن

و توی کشور خودمون.....!!!

 

فعلا بای بای بای

/ 3 نظر / 8 بازدید
سحر

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه اندیشه ام اندیشه فرداست وجودم از تمنای تو سرشار است زمان - در بستر شب خواب و بیدار است ....هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز خیالم چون كبوترهای وحشی می كند پرواز رود آنجا كه می بافند كولی های جادو ، گیسوی شب را همان جاها كه شبها در رواق كهكشانها عود می سوزند همان جاها كه اخترها به بام قصرها مشعل می افروزند همان جاها كه رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند همان جاها كه پشت پرده شب ، دختر خورشید فردا را می آرایند همین فردای افسون ریز رویایی همین فردا كه راه خواب من بسته است همین فردا كه روی پرده پندار من پیداست !همین فردا ما را روز دیدار است من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد زمان در بستر شب خواب و بیدار است چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند قناری ها سرود صبح می خوانند من آنجا چشم در راه توام ناگاه ترا از دور می بینم كه می آئی ترا از دور میبینم كه می خندی تر از دور می بینم سلام روزت بخير باشه...قشنگ بود...راستي په آپ جديد كردم...دوست داشتي با قدمهاي سبزت كلبه آبجي سحر مزين كن ..روز قشنگي داشته باشي مهربون..

ریحانه

سلام دوست من.دلم برات تنگ شده.من هم اومدم ایران.امیدوارم ببینمت